خیابانها را راه میروم. چراغ های سبز را میایستم. صدای آمبولانسها را نمیترسم. از میان آدمها رد میشوم. کسی هست که دیگر نیست وسالهاست که نبودنش به چشم نمیآید. و من هنوز پس از روزها گریه، خونریزی ِ چندباره در یک ماه و گل گاو زبان، زندهام ... چه روزهایی که فکر میکردیم این بار دیگر از درد میمیریم ولی هنوز هم زندهایم...
نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 0:50 توسط
|
